تبسمِ عشق

...،و این عشق، تبسم خدا بود به روی من

..دلم تا برایت تنگ میشود;

می نشینم, اسمت را می نویسم..

می نویسم..می نویسم!

بعد, می گویم این همه او;

پس دلتنگی چرا؟


دلم تا برایت تنگ می شود;

میمِ مالکیت 

به آخر اسمت اضافه می کنم;

و باز..."

گروس_عبدالملکیان

# یه حسّ عجیب

31 تیر 1396

00:00


 دوسال انتظار کشید, تا اینکه دوباره به هم برگشتن, اما.. دریغ از حتی اینکه بیاد اورد چه خاطره ی زیبایی باهم داشتن,,, رفت, رفتن برای بار دوم تکرار شد, حتی نخواستن نشان دهند همدیگر را میشناسن, چه دنیایِ عجیبی ست, چه ساده رفت, و چون میداند اینجا نیست راحت میخواهد بگوید انچه را که هیچ زمان فرصت نشد بگوید " د وس ت ت دارم" اما اکنون بدون هیچ غرورو ترس ماندن یا نماندنش, میگوید,,. 

حداقل می آمدی پیشم, توخودت خوب ترمرا میشناختی,من در قلبم داشتمت.

#مُ_خ.ا_مَ

,,,

نگو این پنجره رو به غروبه

آخرین روزایِ خوبه

نگو این خاطره رو به افوله

همه دردات قبوله

ع ش ق م آره

,,,,

دلدادگی و عشق بازیِ شب نوزدهم سپری شد, منتها متفاوت, تنها, باصفا گذشت, دیگه کم کم خورشید داره طلوع میکنه و چشمای من هم آروم آروم داره غروب میکنه,

هنوز خیلی نگذشته از خوابم, که با صدایِ زنگ گوشیم بیدار شدم, دوستم بدون هیچ سلام و احوال پرسی, بهم میگه; اسمتو نوشتم, یعنی خودش نوشته, میگم چی میگی؟ 

میگه چقدر میخوابی دختر؟ بعد امتحانا خدا بخواد راهیِ مشهدیم, حرفی توش نیست که؟! گفتم آخه.. من کی باشم که حرفی بزنم!!

گفت پس سلام خااانم خانما و تازه شروع کرد به احوال پرسی..

من که هنوز گیج بودم, غافلگیر شده بودم, همیشه همه چی با برنامه ریزی انجام میشد ولی این بار!! ان شاالله قسمت همتون بشه, امیدوارم توی این شبا به مراد دلتون برسین. ما به دعاهایِ هم محتاجیم.واسه هم دیگه دعا کنین تا حالِ دلتون خوب بمونه.


#چهارشنبه.24خرداد

جایی خواندم در دعای جوشن کبیر یک عبارتی هست که می گوییم:

" یاکریم الصفح "

یک وقتی یک کسی تو رو میبخشه اما یادش نمیره که فلان خطا رو کردی و همیشه یه جوری باهات رفتار میکنه و نگاه میکنه که میفهمی هنوز یادش نرفته یک جورایی که انگار سابقه بدت رو بیادت میاره,

ولی یک وقتی کسی هست که تو رو میبخشه و یک طوری فراموش میکنه که انگار نه انگار تو خطایی مرتکب شدی,

اصلا هم به روت نمیاره,

به این نوع بخشش میگن, صفح.

و خدایِ ما اینگونه است, از صمیم قلب میگویم یاکریم الصفح, در بدترین ما انقدر خوبی هست, و در بهترین ما انقدر بدی هست, که هیچ یک از ما را شایسته نیست, که از دیگران عیب جویی کنیم,

اگر قضاوت نادرستی درباره کسی بکنم, دنیا تمام تلاشش را میکند تا مرا در شرایط او قرار دهد..چراکه این عالم دارای شعور است.


#شب نوزدهم ماهِ رمضان

#دعاء الاخ لاخیه لا یرد


چقدر سخت است زندگی بدون مادر,

اکنون که کنار خود ندارمت بیش از پیش احساس تنهایی میکنم,

کلمه ای که خیلی کم در زندگیِ خود بکار میبرم,

ولی اکنون برای بار دوم در زندگی میخواهم ازین واژه ی غریب استفاده کنم,

مدتی ست که مرا با خود تنها گذاشتی,

تنها دلگرمیِ من این است که در نزدیکی خودم نفس میکشی,

درست از زمانی که دوتا از فرشته های خدا زمینی شدن تو خود را وقف انها کرده ای,

و چقدر نتوانستم کامل در کنار تو و تو در کنار من باشی,

میگویند باید ایمانت به جایی رسد که تعلقات دنیوی نداشته باشی و چقدر..من کم دارم این را,

و چقدر حس میکنم این را,

اکنون که ساعت دو و بیست دقیقه بامداد است و از نیمه های شب گذشته و همینطور مدتی ست از نبود فیزیکی تو, دیگر طاقت نیاوردم و لب به نوشتن گشودم, چون نمی توانم بروز دهم, 

و چون اعتقاد دارم هرچه در دلت بگذرد و حقیقت داشته باشد و واقعی باشد, خودش ان را حس و دریافت میکند, میگویم;

دوستت دارم مادرم, تنها همدم و رفیق واقعیِ زندگیِ من...


#عذر میخوام اگر نظرات رو میبندم, کمی بی حوصله ام.

#شب هایِ پر از نگاهِ خدا و استجابت دعا را براتون ارزومندم.

#انسانم ارزوست.

#دوشنبه,22خرداد.

عزیزم, چقدر,,

بی تو

صفا نیست(نبود)...

از آنجا که اندک رهگذری هستند که از این کلبه میگذرند, با خیالی آسوده دخترک میخواهد امشب موهایش را رها کرده و بدون انکه آنها را بسپارد به دست های نوازشگر کسی, کمی برای چشمهایمش سیب بچیند و طرحی نو _سیبِ چشمهایم_ بزند و چاشنیِ چایِ شبانه اش کند و هی وهی و باز و بازتر هم بگوید: حقیقت است که گفته اند چشمها دریچه ی روحند. گویا خالی از لطف نیست حتی گفته شود اصالت انسان به چشمانش میباشد, اصلا از آدمی هرچه هست, ریشه, جوهری, نهانی در همین چشمها نهفته است.

همین چشمها هستند که قدرت فتح و قدرت شکست, باخت و پیروزی, و با جرأت بگویم قدرت تخریب و آبادانی را دارند..

به نظر میرسد این چشمها هستند که هنرشان ترغیب ارواح جاودان است, بیانِ خوشِ آهنگ زندگی ست, بیان اشتیاق و یا بیان تسلیم است,

از همین چشمها میتوانی گذشته را مرور و یا آینده را بخوانی,

گویا این چشمها هستند که باید با صدایِ بلند بخوانی آنها را تا صدایِ افکار را بشنوی,

باید بگویم; 

چشم, تمرین عاشقی ست اصلا!


#سیبِ چشمهایم

#انعکاس

#آرامش

#علیرضاقربانی_مدارصفردرجه